دردونه ی مامان
صفاری[42] شب جمعه بابا منو برده بود قم به قم که رسیدیم یکسره رفتیم حرم حضرت معصونه(سلام الله علیها) بعد از زیارت مامان می خواست از من عکس بگیره . اما حدود یک هفته است که من خوشم نمیاد کسی ازمن اَس بگیله. همش به مامانم میگم: اَس نَگیل (عکس نگیرید) این عکس ها رو هم مامانم با کلی زحمت از من گرفته اینجا دستمو تکون دادم و به مامان گفتم که ازم اَس نگیل اما گوش نکرد. اینجا مامان می خواست در حال بوسیدن در حرم ازم عکس بگیره منم نشستم تا نتونه عکس بگیله. بالاخره شروع کردم به بوسیدن در حرم مامانم هم سریع این عکس رو با زحمت فراوون شکار کرد. در صورت عدم مشاهده عکس ها اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا کلیک نمایید. بابا جون امشب که از هیئت برگشت، غذای هیئت آورده بود. خیلی خوشمزه بود. قیمه ی هیئت حضرت زهراء(سلام الله علیها) یه دونه غذا برداشتی و به مامان گفتی که می خوای خودت بخولی. همه اش رو هم می خواستی بریزی زمین. دیگه از غذا سیر شده بودی و بهانه می گرفتی. یه دونه زرشک خوردی به مامان گفتی : آخ تُرشیدَم.آب می کام. منم موقع غدا خوردن ازت عکس گرفتم. حواست به غذا خوردنت بود والا نمی گذاشتی ازت عکس بگیرم. فاطمه دقیقا دو سال و هفت روزشه و به خاطر ایام فاطمیه براش تولد نگرفتم. در صورت عدم مشاهده عکس ها اینجا و اینجا و اینجا واینجا کلیک نمایید. امروز فاطمه جون یک کمی حال نداره سرما خورده براش آویشن درست کردم و آوردم فاطمه جون میگه داگه داگه ( داغه داغه)ا آبجی زینبش بهش میگه : فاطمه جون آویشنت رو فوت کن تا خنک بشه بخوری من بهشون گفتم که فوت کردن توی غذا و خوراکی مکروهه فاطمه میگه: آجی زینب فوت کردن مَهمونِ فاطمه امروز می گفت: مامان من بَدَم؟ گفتم نه شما خوبی. گفت: مامان من لِشتَم؟ یعنی: مامان من زشتم. گفتم : نه شما خوشگلی فاطمه می گه: من حوشِلَم، دِبه حوشله یعنی: من خوشگلم ، زینب خوشگله من پسته بِکام اِلا یعنی : من پسته می خوام یالا منو دَل کن مامان جون یعنی : مامان منو از توی تاب بیار بیرون جوجه جوجه اگیستان جوجه جوجه طلایی نوکت سرخ و حنانی تخم خود را شکستی چه گونه بیرون داستان گفتا جایم تَن بود دیوارش از سنگ بود نه پنجره نه داش داش نه کس ز من حَبَر داشت به خود دادم تکان دان مثل رستم پهلِهان تخم خود را شَکَستَ این گونه بیرون داستان












![]()
![]()






